اتاق پرو، تئاترِ تضادهای انسانی است؛ جایی که زیر نورهای بیرحم و در جدال با یقه تیشرتها، اعتمادبهنفسِ ما قربانیِ آینههای خائن و دروغهای شیرینِ فروشندهها میشود.
آینههای خائن و پارچههایی که آب میروند: درامِ ملی در اتاق پرو
اتاق پرو تنها مکانی در جهان است که در آن «فیزیک کوانتوم» و «روانشناسی بالینی» با هم تلاقی میکنند. جایی که شما با اعتمادبهنفسِ یک سوپرمدل وارد میشوید و با قیافهی کسی که انگار همین الان از یک سانحه رانندگی جان سالم به در برده، خارج میشوید.
۱. توطئهی آینههای لاغرکننده
برخی مغازهها آینههایی دارند که به شکل مشکوکی مهربان هستند. شما در آن آینه شبیه به «برد پیت» یا «آنجلینا جولی» میشوید. اما گول نخورید! این آینهها با زاویهای خاص طراحی شدهاند تا به شما بگویند: «بخر، تو فوقالعادهای!». تراژدی درست زمانی رخ میدهد که به خانه میرسید و در آینه قدیِ اتاق خودتان (که با کسی شوخی ندارد) لباس را میپوشید و متوجه میشوید که بیشتر شبیه به یک کیسه سیبزمینی شدهاید که با کمربند تزیین شده است.
۲. نبرد تنبهتن با تیشرتهای یقه اسکی
بزرگترین کمدیِ فیزیکی جهان در اتاق پرو رخ میدهد؛ زمانی که سعی میکنید یک تیشرتِ «اسلیمفیت» را از سرتان عبور دهید. برای چند ثانیه ارتباط شما با جهان خارج قطع میشود. در تاریکیِ پارچهای گیر میکنید، گوشهایتان تا میشود، دماغتان تحت فشار قرار میگیرد و با خودتان فکر میکنید: «آیا قرار است جسد من را فردا در این تیشرت پیدا کنند؟». آن لحظهای که با موهای بههمریخته و صورتی سرخ از فشار، سرتان را بیرون میآورید، هیچ شباهتی به یک خریدارِ باکلاس ندارید.
۳. فروشندههایی که همیشه «فقط همین یک دانه» را دارند
فروشنده با لبخندی که انگار ارث پدرش را از شما میخواهد، پشت در اتاق پرو میایستد و میگوید: «چطور شد؟ عالیه نه؟ واقعاً بهتون میاد!». حتی اگر شما لباسی پوشیده باشید که آستینش نیم متر بلندتر است، او اصرار دارد که «مدش همینه، الان همه اینجوری میپوشند!».
۴. نورپردازیِ «فیلمهای ترسناک»
چرا نور اتاقهای پرو شبیه به بازداشتگاههای امنیتی است؟ نوری مستقیم از بالا که تمام عیوب پوستی، گودیِ زیر چشم و حتی گناهانِ دوران کودکی شما را هم با وضوح ۴K نمایش میدهد. شما زیر این نور متوجه میشوید که نه تنها به این لباس نیاز دارید، بلکه احتمالاً به یک جراح پلاستیک و سه ماه مرخصی در سواحل هاوایی هم احتیاج دارید.
نتیجهگیری: پیروزیِ «همین خوبه» بر «کمالگرایی»
در نهایت، همهی ما بعد از نیمساعت کلنجار رفتن با زیپهایی که بسته نمیشوند و شلوارهایی که فقط برای لکلکها دوخته شدهاند، تسلیم میشویم. لباسی را میخریم که «کمترین آسیب» را به روحمان زده است و در حالی که از مغازه خارج میشویم، به خودمان قول میدهیم که از فردا رژیم بگیریم؛ قولی که با دیدن اولین مغازه ساندویچی در مسیر، به فراموشی سپرده میشود.